- - روستای پاژ زادگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی(تصاویر)
- - شباهت باورنکردنی برخی بازیگران ایرانی به بازیگران خارجی + عکس
- - ازدواج زن و مرد 2 متری! + عکس
- - اخاذی با استفاده از فیلم و عکس از دختران
- - آنچه که از دید فردوسی پور در برنامه 90 دور ماند!(عکس)
- - تعبیر تند خسرو معتضد درباره خاله شادونه + عکس کودکان کشته شده
- - مصاحبه مفصل با سيروس مقدم؛ از حذفيات «پليس جوان» تا ايدههاي روزنامهاي
- - تیراندازی غیرعمدی در دبیرستان دخترانه قم!
- - مهناز افشار در مراسم ختم ایرج قادری!! + عکس
- - زني 6 نسل بعد از خود را دید!/ تصاوير
- - معني اسم شما
- - تیراندازی غیرعمدی در دبیرستان دخترانه قم!
- - تست هوش تصویری
- - دانلود مستند جنجالی فقر و فحشا، ساخته مسعود ده نمکی
- - فيلم: پرش حیرت انگیز یك بدلكار به درون یك استخر كوچك پلاستیكی
- - مسعود فراستي در برنامه هفت: "به اين ميگن استمنا!"
- - آسانسور سواری با طعم کلوچه! + عکس
- - جن و جنيان
- - شخصیت دوست شما
- - نكته هاي جالب درباره زندگي فضانوردان
- - شباهت باورنکردنی برخی بازیگران ایرانی به بازیگران خارجی + عکس
- - شخصيت هاي گروه خوني هاي مختلف
- - فال خيال
- - تعبیر تند خسرو معتضد درباره خاله شادونه + عکس کودکان کشته شده
- - «رضا» نام چهارمیلیون ایرانی است
درباره شیخ پیر
سلام بچه ها! (منظورم بچه کوچولو نیستا، یعنی رفقا!!)
من شیخ پیرم، البته اسمم پیره وگرنه سنم جوونه … بخدا قسم راست میگم!
اینکه چرا شیخ پیر شدم داستان داره که اگه حوصله داشته باشید واستون می تعریفم. من ورودی ۸۴ دانشگاه اصفهان بودم. (یعنی الآن دیگه نیستم؟ نه دیگه فارغ شدم! به سلامتی ایشالله…) از همون ترم دوم تا سال ۸۹ اونجا نشریه ای می چاپیدم به اسم “نشریه ایرانی” (مدیرمسئول و سردبیرش بودم و خیلی زود پرفروشترین و جنجالی ترین نشریه دانشگاه شد) و هی توش به سوراخ سنبه های ایرانی ها گیر و ایراد وارد می کردم. چند شماره اول اسم مستعارم “خرمگس” بود. فکر نمی کردم نشریه ام معروف بشه ولی از شماره سوم به بعد کارم گرفت و حسابی اسم خرمگس افتاد رو زبونا. خب دیگه مصیبت از اینجا شروع شد… من تازه ترم چهارم بودم و کلی دیگه تو دانشگاه کار داشتم و باید هر روز تو اونجا رفت و آمد می کردم ولی این اسم برامن دردسر و برا بقیه وسیله خنده شده بود. تا جایی که وقتی نشریه ام چاپ می شد تا یه هفته هرجا می رفتم از گوشه کنار تیکه می پروندن (علی الخصول اناث) که خرمگس…پشه کش و…(حتی کاریکاتورمو می کشیدن که یه پشه کش داره رو خرمگس فرود میاد!)
بگذریم، این دردسرها باعث شد اسممو عوض کنم و شد اسمم “شیخ پیر” حالا چرا شیخ و چرا پیر، بماند ولی بازم الآن از اسمم خوشم نمیاد و دوس دارم عوضش کنم ولی دیگه اینو گذاشتم همینجوری بمونه که اگه کسایی از اون دوره اومدن نت و به اینجا سر زدن یاد اون دوران بیفتن و…
دانشگاه اصفهان که بودم، بخاطر نوشتن چند صفحه کاغذ خیلی مصیبت کشیدم. از مصیبت دودره کردن کلاس و پیچوندن استاد و رفتن به اداره امور فرهنگی دانشگاه، گرفته تا نوشتن مطلبای خودم و همینطور التماس بچه ها کردن واسه اینکه دو خط مطلب واسم بنویسن و بعدش تایپ و صفحه آرایی و طرح جلد (اکثرا همشو خودم انجام می دادم. همینه که پیر شدم دیگه!) و دنبال امضا و مجوز و کوفت و زهرمار رفتن و بعد چاپ نشریه و حمالی جلد از چاپخونه به امورفرهنگی و یکی یکی منگنه زدن جلدها و…
آقا خلاصه بیگاری و بی عاری و بی خوابی و همه اینا واسه اینکه یه نشریه بیرون بیاد. حالا بعدش چی می شد؟ نشریه جنجالی زدن پیامد داره دیگه. دو سه روز بعد چاپ یدفعه می دیدم سیل جمعیت داره میاد طرفم. همینجوری تو نشریات دیگه شروع می کردن علیهم حرف بزنن، بعضی جاها نشریه مو پاره می کردن!!!! پشت سرم حرفهای رکیک می زدن، پیش مسئولین خودشیرینی می کردن، چند نفری جمع می شدن و کاغذ و امضا علیهم جمع می کردن و کلی شکایت از دانشجوها می رسید به امور فرهنگی و حتی از خود شهر (خونواده هایی که نشریه رو دست بچه دانشجوشون دیده بودن) از دانشگاه شکایت می کردن و حتی یکی می گفت حوزه علمیه گفته اینو سرجاش بشونید و… چشتون روز بد نبینه خلاصه حسابی خستگی اون همه زحمت رو از تنم درمیاوردن با این همه اظهار لطف و محبتشون. (دو بار نشریه توقیف شد، یه بارم اومدن کل نشریه ها رو قبل از توزیع جمع کردن و بردن. دفعه آخرم ما اکثر شماره ها رو روز اول فروختیم ومونده بود ۱۰۰ تا دیگه که اون ۱۰۰ تارو روز بعد دیگه ما به چشمون ندیدیم که بخوایم بفروشیم! چون رفت تو انباری امورفرهنگی دانشگاه!)
خداییش اگه مطالب قدیممو بذارم اینجا تا ببینید خنده تون می گیره که چطور سطح بعضی از دانشجوها انقدر باید پایین باشه که بخاطر همچین مطلب ساده و معمولی ورمیدارن امضا علیه دیگران جمع می کنن!! راستی یه چیز دیگه. اون خستگی درکردنا هنوزم ادامه داره. الآن دیگه من دانشگاه قم درس می خونم (ارشد-فلسفه) اول سال که اومدم دانشگاه از کمیته انضباطی بهم زنگ زدن که آب دستته بذار و بیا اینجا. رفتم گفت از وزارت نامه اومده و شما باید تعهد بدی که اینجا فعالیت فرهنگی و سیاسی و غیره نکنی! گفتم برای چی آخه؟؟ والا بخدا امر مشتبه شده. گفت دست ما نیست و باید تعهد بدی.
بخدا خنده ام می گیره از این کارا. حالا اگه شد بعضی مطلبامو می ذارم اینجا یا تو قسمت خاطرات دانشگاه میگم سرچه چیزهایی خنده داری بهم گیر می دادن تا خودتون بفهمید کلا چه خبره؟!
ببشقید پرحرفی کردم، خوشحال می شم بچه های ۸۴ به بعد دانشگاه اصفهانو تو این صفحه ملاقات کنم. اگه کسی از اینجا رد شد بی خبر نذاره منو…








Cloob
Google Reader
Del.icio.us
Stumble Upon
Digg
نظر خود را بيان كنيد